روز زایمان
١٥ بهمن 1389
امروز صبح خاله سارا و خاله سیمین اومدن که واسه زایمانم کنارم باشند بابایی صبح رفت فرودگاه دنبال خاله ها اصلا حالم خوب نبود و کلی کار داشتم چون ساعت 6 باید برم بیمارستان که بستری بشم واسه فردا صبح البته دکتر بهم گفت هرجوری راحتی میتونی فردا صبح زود بیای اما ولی اگر زودتر بیای بهتره واسه چک کردن قلب نینی برسین خلاصه همه کارهامو انجام دادم از قبل هم ساک بیمارستانتونو آماده
کرده بودم ولی دوباره چک کردم که چیزی از قلم نیفتاده باشه نماز مغرب و خوندم و آماده شدم با بابایی راه افتادیم بسوی بیمارستان شرکت نفت همش توی راه حرف شماها رو میزدیم واسترس شدید بابایی هم خیلی دل نگرونه که فردا چی میشه
وقتی رسیدیم رفتیم بالا و از بابا حسین جدا شدم اول قلبتونو چک کردن چون دکتر بهشون گفته بود بعد لباس بیمارستان آوردن بهم دادن که تنم کنم رفتم توی اتاق و روی تختم همین دفتر خاطراتم و جدول همراهم بود
بعد من هم یه خانوم دیگه اومد وبا هم حرف زدیم بعد خانومای پرستار ناخنهای بلند منو دیدن گفتن وای وای وای چه مامانی اگر این ناخناتو نگیری که قلفتی پوست بچههاتو می کنی واینجور شد که منم ناخنامو چیدم
اما از ته نچیدم چون عادت نداشتم بعد آماده خوابیدن شدم به بابایی شب بخیر گفتم و دفترمو باز کردم (عزیزای دل مامان و بابا برسام و برسین قشنگ قشنگای من اگربدونید الان چه حالی دارم . برسین
جون اگر مشکلی نداشتی 2 هفته دیگه تو دل مامانی میموندید که یکم تپل مپل تر میشدیدو من کلی دلم خنک میشد الان که اینو دارم مینویسم توی بیمارستانم وداشتم به این فکر میکردم چه حس خوبی بود
که شماها 9 ماه توی شکم مامان مریم جا خوش کرده بودید هرچند که ویار خیلی بدی داشتم و حالم خوب نیود اما از این که شما 2 نعمت قشنگو با هم به من داد واقعا شکرش میکنم الان بی صبرانه منتظرم
تا فردا بشه و هردوتونو صحیح وسالم ببینم اول سلامتی شما و بعد خودم ایشالاه که برسین کوچولو مشکلی نداشته باشه و 3 تایمون با هم بریم خونه الان هم هردوتون آخرین تکونهای قشنگتون خوردین و
منم که عادت کردم همش دست بزارم روی شکمم
و ورجه ورجهاتون چک کنم از این به بعد چکار کنم که تو دل مامان نیستین از همین الان دلتنگتون شدم ولی جاش دوتا شیطون بلا تو بغلم هستین میدونم
تا صبح خوابم نمیبره فقط بگم که با همه سختی و حال بدم دوران خوبی رو در کنار حسین وشماها تجربه کردم وواقعآ دلم برای این روزای شیرین زندگیم بی نهایت تنگ میشه)
شنبه 16 بهمن 1389
ساعت 5 بیدار شدم مسواک زدم لباس اتاق عمل پوشیدم چون اول قرار بود دکتر ساعت 7:30 صبح عمل انجام بده رفتم توی اتاق و سوند بهم وصل کردن وای میگفتن درد نداره اما من دردم گرفت بعد دیگه
همش منتظر بودم که صدام بزنن باباحسین همراه دایی علی خاله سارا و خاله سهیلا و خاله سیمین هم اومدن بیمارستان اول اون خانوم بغل دستیمو بردن حسین هم زنگ میزد میگفت چی شد منم که
دل تودلم نبود و حرکت عقربه های ساعت هم کند شده بود بابایی هم وسایل بانک خون وآورد و داد دست پرستارکه همراهم ببرم توی اتاق عمل خلاصه 2 خانومهایی که آزمایش خون بند ناف میگیرن
از بانک خون رسیدن و ساعت 10 شد و 2 پرستار اومد دنبالم ومنو روی تخت خوابوندن و بردن بطرف اتاق عمل وایییییییییی خدا جونی بعد دکترم اومد و گفت آماده هستی من گفتم آره بعد دکتر بیهوشی و 2 نفر
دیگه اومدن گفتن چرا نگین بینیتو در نیاوردی گفتم نمیشه در بیارم درد داره و قبول کردن خلاصه توی اتاق عمل وارد شدم منو جابجا کردن روی تخت اصلی و دوباره دکتر گفت: بیهوشی کامل یا بی حسی چون از
قبل دکتر گفته بود بیهوشی کامل بهتره اما من دو دل بودم ولی وقتی به اون لحظه حساس نزدیک شدم گفتم فقط بیهوشی کامل و دکتر بیهوشی و بقیه با هام صحبت کردن و دیگه چیزی یادم نمیاد تا زماتی
که توی ریکاوری بهوش اومدم اما هنوز گیج بودم که حسین جونم بالای سرم بود و دستمو گرفته بود گفت وای مریم خدا دو تا نینی ناز و سالم بهمون داده و بعد انتقالم دادن تو بخش پرستار گفت باید همراهی
کنی که زودتر خوب شی منم که اینقدر درد داشتم که نمیتونستم تکون بخورم بعد خاله سیمین و دیدم و بعد شماهارو وایییییییییییییییییییییییییی که چه لحظه قشنگی بود
پرستار
گفت شیرشون بده منم که بلد
نبودم یادم داد اما یاد نگرفتم ساعت ملاقات هم همگی اومده بودندبرسین با این کوچولویش میتونست مک بزنه اما برسام بلد نبود ونمیشد ومدام گریه میکرد من و سیمین تا خود صبح بیدار بودیم و این چزقلا
همش گریه میکردن بعد پرستار اومد برسامو برد که بتونه شیر بخوره


روز زایمان
